رویایی می کارند و می روند

رسوب می کند،
در دهلیز منجمدم دوست داشتن هایی بسیار؛
انگار…
در مرز شریان هایم چیزی ضبط شده باشد
شبیه یک قطعه موسیقی آشنا
که سابق بر این، اتاقم را رنگی می کرد

یکی پس از دیگری
دوز قرص هایم که بالا می رفت
سایه های بالرین بیشتری را می دیدم
گاهی نزدیک می آیند
رویایی می کارند و می روند
میوه خواهم داد شبیه باغی در تاریکی؛

لحظاتی بعد،
سیمی از تلفن می شوم، پر از پیغام های تسلیت ؛
که در دادگاه آیینه،تبریکی از دل و جان است!

اینک،
دور از مرز حقیقی
بر لب پنجره، ستاره ها را دود می کنم
و در کنار آفتاب عروس کش فوریه؛
لذت می برم
از شکار جمجمه های در عبور

دو مستاجر وارد می شوند
آقا مهندس،خانم مدلی در حال ترقی
زن می پرسد؛
صاحبخانه مرده است!
اجینت سرش را تکان می دهد
و زن شتابان، تنهایی ام را ترک می کند
زیبایی اش بر تخت جا می ماند

امشب،
با حضور تازه وارد ها
میهمانی برپاست
شاید خودم را جای خدا جا زدم با نقابی از بشریت
اینجا بالماسکه است
همه چیز تقلبی است
جز نوید،
که در 24وپنج دقیقه مرده است

نوید کاوریزاده