پاريس

پاريس

در راه آمدن
گربه اى را ديدم
در خيابان
زير چرخ خودرو چرخيد
سفيدى استخوانها بيرون زد
سرخى خونى كه زندگى بود ، پخش شد در سطح خيابان
مرد از صحنه گريخت
و
هيچ كس مسئوليت اين ترور را به عهده نگرفت
دختران در پاريس اشك ريختند
با مادران
بى مادران
بو مادران هم گلى ست خوشبو
انگشترى را مى ماند
حلقه ى براى شب زفاف
در انگشت دختر با پوستى چرك تاب
مرد اما از صحنه مى گريزد
مردان در گريزند شب و روز
مردانگى گريخته است

صداى ناله فراموش نخواهد شد هرگز

منيژه رفيعى

من به تمام مردان بزرگ اين زمين مشكوكم

پله ها را پايين مى روم
انزال آدمى
آسان
صعود
سخت
ديگر توانى در من نيست
مى ايستم
و ايستاده مى ميرم
افسانه
هيچ كس هيچ گاه تاريخ در هيچ گوشه ى دنيا ايستاده نمرده است
من به تمام مردان بزرگ اين زمين مشكوكم
به تو

بر آغوشی که جای “تو”

جا خوش کرده،
چیزی درونم
که می خواهد
بشکافد سینه ام را ….

تلنگری می طلبد
از جنس عاطفه
تا سرازیر کند قطرات اشک را
بر آغوشی که جای “تو”
در آن پر از خالی است……….محمد ایثاری نیا (جوینی)

گفتم این روی فرشته‌ ست عجب یا بشر است

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو

گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد
که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال
خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

مولوي