بذر غم بودم

بذر غم بودم
فرو خفته
در خاک سیاه تنهایی

سرد بود
نم آلوده ی اشک

تو تابیدی
به روشنای نگاهت
جوانه زدم

من از خویش
به تو گریختم
سرزمین من
آغوش گرم تو شد

مرا رویاندی
به جرعه ایی
از عشق

سید محمد عباسی

زنی که هنوز حاضر نیست

در کنج خلوت شعرهایم
که کسی تا بحال نخوانده شان
زنی همیشه گریه میکند
که صدای هق هق اش آشناست
مثل صدای کفش هایش
مثل عطر تند لباس هایش
زنی در این سطرهای تاریک
تنهایی اش را تنها قدم میزند
بیخیال از واژگان غریبی که
به او لبخند میزنند
زنی که هنوز حاضر نیست
تماشای غروب را
با کسی قسمت کند
که هنوز عاشق قدم زدن
زیر باران است ،
بدون بارانی و چتر ..
که هنوز وقتِ بغض
چیزی را در جیبش میفشارد
مثل یک حلقه ی پس داده شده
تا سد کند سیل اشک هایش را

در کنج ناشناخته ی شعرهایم
که اشک هایم را به آنجا میبرم
هنوز هم زنی دلتنگ من است ..

سید محمد عباسی