فهمیده ام پرنده شدن در خیالهاست

بابای خانه را غم ِ نان پیر کرده است

نانی که تکه تکه مرا سیر کرده است

از سفرهای که بی پدرم کرده، روزها

از چشمهای خیره به در، از هنوزها…

فهمیده ام پرنده شدن در خیالهاست

هِی فکر میکنی به غذایی که سالهاست…

وقتی که اشتهای تو پَر، واز میکند

مادر نشسته است؛ تو را ناز میکند

یعنی «بخواب خوشگلکم، وقت شام نیست

رویایمان، کبوترمان روی بام نیست

امشب بخواب و گرم ِخودت باش و با خدا…

در بخت ما نوشته که یا پول، یا خدا!»

بُغضم گرفته، خواب ِ پریدن، ندیدنی است

تصویر آه و حسرت و بابا کشیدنی است!

آه که من به دار ِ خودم فکر میکنم

دارم به انفجار خودم … فکر میکنم

پروانه‌ام به آتش‌تان نه! نمی‌رسد

این دست‌ها به دامن‌تان نه! نمی‌رسد

کوتاه می‌شود همه جا نردبان من

همسایه‌های خانۀ بی سایبان من!

شاید زمانه دست مرا پینه بسته است

ناعادلانه قلب ِ خدا را شکسته است

امّا امید ِ من به همان روز ِ آخر است

روزی که کفّه های ترازو برابر است

روزی که ممکن است، که بیآبرو شوید

با چشمهای مادر من، رو برو شوید!
.
یاسر قنبرلو …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *